تبلیغات
لطفا صبر کنید (در حال انتقال به آدرس جدید.) - زندگینامه امام حسن مجتبی (ع) (بخش دوم)
امام حسن مجتبی (ع)از نظر سیاست داخلى
 
شك نیست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلى نیرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویى، شركت در جنگ مسلحانه نتیجه‏اى جز شكست ذلت بار نخواهد داشت.در بررسى علل صلح امام مجتبى (علیه السلام) از نظر سیاست داخلى، مهمترین موضوعى كه به چشم مى‏خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشكل داخلى است، زیرا مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (علیه السلام) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكیل و هماهنگى و اتحاد.

خستگى از جنگ
 
جنگ جمل و صفین و نهروان ، و همچنین جنگهاى توام با تلفاتى كه بعد از جریان حكمیت، میان واحدهاى ارتش معاویه و نیروهاى امیر مومنان (علیه السلام) در عراق و حجاز و یمن درگرفت، در میان بسیارى از یاران على یك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ایجاد كرد ، زیرا طى پنج سال خلافت امیرالمومنین علیه السلام- یاران آن حضرت هیچ وقت اسلحه به زمین ننهادند مگر به قصد آنكه فردا در جنگ دیگرى مشاركت كنند. از طرف دیگر، جنگ آنها با بیگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنایان دیروزى آنان بود كه اینك در جبهه معاویه مستقر شده بودند.(18) مردم عراق در واقع با این دست و آن دست كردن، و كندى درگسیل داشتن نیروها براى جنگ با گروههاى مختلف شام كه به حجاز و یمن و حدود عراق شبیخون مى‏زدند، عافیت‏طلبى و خستگى ازجنگ را نشان مى‏دادند، و اینكه عراقیان دعوت مجدد امیرمومنان- علیه السلام- را به جنگ صفین بكندى اجابت ‏نمودند، نشانه همین خستگى بود.(19)دكتر«طه حسین» پس از نقل ماجراى حكمیت و پیچیده‏تر شدن اوضاع در پایان حنگ صفین، می‏نویسد:

پس(على) تصمیم گرقت رهسپار شام گردد، اما منافقان اصحابش پیشنهاد كردند كه به كوفه بازكردد تا پس از جنگ، كارهاى خود را روبراه كنند و با جمعیت و آمادگى بیشترى به سوى دشمن روى آورند. على- علیه السلام- آنان را به كوفه باز آورد، لیكن دیگر از كوفه بیرون نرفت؛ چه؛ یارانش به خانه‏هاى خود رفتید و به كارهاى خود سرگرم شدند و به قدرى‏در كار جنگ سستى و بى رغبتى نشان دادند كه على- علیه السلام- را از خود نامید ساختند على(علیه السلام) پیوسته‏آنها را به جهاد مى‏خواند و در دعوت خویش اصرار مى‏ورزید، لیكن نه مى‏شنیدند و نه مى‏پذیرند، تا آنجا كه‏روزى در خطبه خود گفت: با نافرمانى خود، رأى مرا تباه ساختید و كار به جایى رسید كه قریش گفتند: پسر ابى طالب مردى است دلیر، لیكن با جنگ آشنایى ندارد. پدرشان خوب، چه كسى علم جنگ را بهتر از من می‏داند؟!.(20)پس از شهادت امیرمنان(علیه السلام) كه حسن بن على به خلافت رسید، این پدیده بشدت آشكار شد و مخصوصا هنگامى كه امام حسن مردم را به جنگ اهل شام دعوت نمود مردم خیلى بكندى آماده شدند. هنگامى كه خبر حركت سپاه معاویه به سوى كوفه به امام مجتبى(علیه السلام) رسید ، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خطبه‏اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسیج نیروهاى معاویه، مردم را به جهاد در راه خدا و ایستادگى در مبارزه با پیروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواریها را گوشزد كرد امام(علیه السلام) با اطلاعى كه از روحیه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همین طور شد و پس از پایان خطبه جنگى مهیج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تایید نكرد! این صحنه به قدرى اسف‏انگیز و تكان دهنده بود كه یكى از یاران دلیر و شحاع امیر مومنان(علیه السلام) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر این سستى و افسردگى بشدت توبیخ كرد و آنها را قهرمامان دروغین و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام براى جنگ اهل شام آماده گردند.(21)این سند تاریخى نشان مى‏دهد كه مردم عراق تا چه حد به سستى و بى حالى گراییده بودند و آتش شور و سلحشورى و مجاهدت، در آنها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند. سرانجام پس از فعالیتها و سخنرانیهاى عدهاى از یاران بزرگ حضرت مجتبى به منظور بسیج نیروها و تحریك مردم براى جنگ، امام(علیه السلام) با عده كمى كوفه را ترك گفت و محلى در نزدیكى كوفه بنام«نخیله» را اردوگاه قرار داد و پس از ده روز اقامت در «نخیله» به انتظار رسیدن قواى تازه، جمعا«چهار هزار نفر» در اردوگاه حضرت گردد آمدند! به همین جهت امام ناگزیر شد دوباره به كوفه برگردد و اقدامات تازه و جدی ترى جهت گردآورى سپاه به عمل بیاورد.(22)

جامعه ه‏اى با عناصر متضاد
 
علاوه بر این، جامعه عراق آن روز یك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود، بلكه از قشرها و گروههاى مختلف و متضادى تشكیل یافته بود كه بعضاً هیچ گونه هماهنگى و تناسبى با یكدیگر نداشتند. پیروان و طرفداران حزب خطرناك اموى ، گروه خوارح كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مى‏شمردند ، مسلمانان غیر عرب كه از نقاط دیگر در عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بیست هزار نفر مى‏رسید و بالاخره گروهى كه عقیده ثابتى نداشتند و در ترجیح یكى از طرفین بر دیگرى در تردید بودند، عناصر تشكیل دهنده جامعه آن روز عراق و كوفه به شمار مى‏رفتند. پیروان و شیعیان خاص امیر مؤمنان(علیه السلام) نیز یكى دیگر از این عناصر محسوب مى‏شدند.(23)

سپاهى ناهماهنگ‏
 
این چند دستگى و اختلاف عقیده و تشتت و پراكندگى، طبعاً در صفوف سپاه امام مجتبى(علیه السلام) نیز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى ناهماهنگ باتركیب ناجور در آورده بود ، ازینرو در مقابله با دشمن خارجى به هیچ وجه نمى‏شد به چنین سپاهى اعتماد كرد. استاد شیعه ، مرحوم شیخ مفید، و دیگر مورخان در مورد این پدیده خطرناك در سپاه امام حسن(علیه السلام) مى‏نویسند: « عراقیان خیلى بكندى و بى علاقگى براى جنگ آماده شدند و سپاهى كه امام حسن(علیه السلام) بسیج نمود ، از گروههاى مختلفى تشكیل مى‏شد كه عبارت بودند از:
1- شیعیان و طرفداران امیرمؤمنان(علیه السلام)
2- خوارج كه از هر وسیله‏اى براى جنگ با معاویه استفاده مى‏كردند(و شركت آنها در صفوف سپاهیان امام به خاطر دشمنى با معاویه بود، نه دوستى با امام حسن)؛
3- افراد سود جو و دنیا پرست كه به طمع منافع مادى در سپاه امام نظر آنان چندان بر معاویه ترجیح نداشت
4- و بالاخره گروهى كه نه به خاطر دین، بلكه از روى تعصب عشیرگى و صرفاً به پیروى از رئیس قبیله خود، براى جنگ حاضر شده بودند. (24)
بدین ترتیب سپاه حضرت مجتبى(علیه السلام) فاقد یكپارچگى و انسجام لازم جهت مقابله با دشمن نیرومندى چون معاویه بود.
سندى گویا:شاید هیچ سندى در ترسیم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقیان در كار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (علیه السلام) در «مدائن» یعنى آخرین نقطه‏اى كه سپاه امام تا آنجا پیشروى كرد ، سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود: هیچ شك و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمى‏دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مى‏جنگیدیم ، ولى امروز بر اثر كینه‏ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده‏اید. وقتى كه به جنگ صفین روانه مى‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم مى‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم مى‏دارید. ما همان گونه هستیم كه در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بودید وفادار نیستید.عده‏اى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عده‏اى دیگر كسان خود را در نهروان از دست داده‏اند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك مى‏ریزند؛ و گروه دوم، خونبهاى كشتگان خود را مى‏خواهند؛ و بقیه نیز از پیروى ما سرپیچى مى‏كنند! معاویه پیشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اینك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او در مبارزه برخیزم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگى و عافیت هستید، اعلام كنید تا پیشنهاد او را بپذیرم و رضایت شما را تامین كنیم. سخن امام كه به اینجا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیة، البقیة»: ما زندگى مى‏خواهیم، ما مى‏خواهیم زنده بمانیم! (25)آیا با اتكا به چنین سپاه فاقد روحیه رزمندگى، چگونه ممكن بود امام ع با دشمن نیرومندى مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكیل شده بود و با كوچكترین غفلت احتمال مى‏رفت خود خطرزا باشد، هرگز امید پیروزى مى‏رفت؟ اگر فرضا امام حسن (علیه السلام) و معاویه جاى خود را عوض مى‏كردند و معاویه در رأس چنین سپاهى قرار مى‏گرفت، آیا مى‏توانست جز كارى كه امام حسن (علیه السلام) كرد، بكند؟ آرى همین عوامل دست به دست هم داد و جامعه اسلامى را تا دو قدمى خطر قطعى نزدیك ساخت و حوادث تلخى به وجود آورد كه شرح آن را ذیلا می ‏خوانید.

بسیج نیرو از طرف امام حسن (علیه السلام)

برخى از نویسندگان و مورخان گذشته و معاصر ، حقایق تاریخ را تحریف نموده و ادعا كرده‏اند كه امام حسن مجتبى (علیه السلام) آهنگ جنگ و مخالفت با معاویه نداشت ، بلكه از روز نخست در صدد بود از معاویه امیتازات مادى گرفته و از زندگى راحت و مرفعى برخوردار شود و اگر مخالفتهایى با معاویه مى‏كرد ، براى تامین و تضمین این امتیازات بود! اسناد تاریخى زنده‏اى در دست است كه نشان مى‏دهد این تهمتها كاملا بى اساس است و با حقایق تاریخى به هیچ وجه سازگار نمى‏باشد، زیرا اگر پیشواى دوم نمى‏خواست با معاویه بجنگد ، معنا نداشت گردآورى سپاه و بسیج نیرو كند؛ در صورتى كه به اتفاق مورخان، امام مجتبى (علیه السلام) سپاه ترتیب داد و آماده جنگ شد، لیكن از یك سو به خاطر عدم هماهنگى و چند دستگى سپاه امام (علیه السلام) و از سوى دیگر در اثر توطئه‏هاى خائنانه معاویه ، از هم پاشیده شد و مردم از اطراف امام (علیه السلام) پراكنده شدند، امام نیز بناچار از جنگ خوددارى نمود و مجبور به پذیرفتن صلح شد.بنابراین ، كار امام حسن (علیه السلام) با «قیام» و اعلان جنگ و تهیه لشكر آغاز شد و سپس با درك عمیق اوضاع و شرائط جامعه اسلامى و رعایت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گردید.(26) ذیلا نظر خوانندگان را به توضیحات بیشرتى در این زمینه جلب مى‏كنیم:

مردم پیمان شكن‏
 
همانطور كه قبلا گفته شد، مردم عراق و كوفه یكدل و یك جهت نبودند، بلكه مردمى متلوّن و بیوفا و غیر قابل اعتماد بودند كه هر روز زیر پرچم گرد مى‏آمدند و همواره تابع وضع موجود و قدرت روز بودند و به اصطلاح نان را به نرخ روز مى‏خوردند. بر اساس همین روحیه بود كه همزمان با بحران آرایش سپاه و بسیج نیروهاى طرفین ، عده‏اى از روساى قبائل و افراد وابسته به خاندانهاى بزرگ كوفه، به امام خیانت كرده و به معاویه نامه‏ها نوشتند و تایید و حمایت خود را از حكومت وى ابراز نمودند و مخفیانه او را براى حركت به سوى عراق تشویق كردند و تضمین نمودند كه به محض نزدیك شدن وى ، امام حسن (علیه السلام) را تسلیم كنند . معاویه نیز عین نامه‏ها را براى امام مجتبى (علیه السلام) فرستاد و پیغام داد كه چگونه با اتكا به چنین افرادى حاضر به جنگ با وى شده است؟ (27)

فرمانده خائن
 
امام حسن (علیه السلام) پس از آنكه كوفه را به قصد جنگ با معاویه ترك گفت «عبیدالله بن عباس» را با دوازده هزار نفر سپاه، به عنوان طلایه لشكر، گسیل داشت و «قیس بن سعد» و «سعید بن قیس» را كه هر دو از یاران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشین وى تعیین نمود تا اگر براى یكى از این سه نفر حادثه‏اى پیش آمد، بترتیب، دیگرى جایگزین وى گردد.(28)حضرت مجتبى (علیه السلام) خط سیر پیشروى سپاه را تعیین فرمود و دستور داد در هر كجا كه به سپاه معاویه رسیدند جلوى پیشروى آنها را بگیرند و جریان را به امام (علیه السلام) گزارش دهند تابى درنگ با سپاه اصلى به آنها ملحق شود.(29)«عبیدالله» فوج تحت فرماندهى خود را حركت داد و در محلى بنام «مسكن» با سپاه معاویه روبرو شد و در آنجا اردو زد. طولى نكشید به امام (علیه السلام) گزارش رسید كه عبیدالله با دریافت یك میلیون درهم از معاویه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وى پیوسته است. (30)پیدا است خیانت این فرمانده، در آن شرائط بحرانى، در تضعیف روحیه سپاه و تزلزل موقعیت نظامى امام (علیه السلام) تا چه حد موثر بود، ولى هر چه بود «قیس بن سعد» كه مردى شجاع و با ایمان و نسبت به خاندان امیرمومنان بسیار باوفا بود، طبق دستور امام حسن (علیه السلام) فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و طى سخنان مهیجى كوشید روحیه سربازان را تقویت كند. معاویه خواست او را نیز با پول بفریبد، ولى قیس فریب او را نخورد و همچنان در مقابل دشمنان اسلام ایستادگى كرد.(31)

توطئه‏ هاى خائنانه
 
معاویه تنها به خریدن «عبیدالله» اكتفا نكرد؛ بلكه به منظور ایجاد شكاف و اختلاف و شایعه سازى در میان ارتش امام مجتبى (علیه السلام)، بوسیله جاسوسان و مزدوران خود، در میان لشكر امام مجتبى (علیه السلام) شایع مى‏كرد كه قیس بن سعد (فرمانده مقدمه سپاه) با معاویه سازش كرده، و در میان سپاه قیس نیز شایع مى‏ساخت كه حسن بن على (علیه السلام) با معاویه صلح كرده است! كار به جایى رسید كه معاویه چند نفر از افراد خوش ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام (علیه السلام) فرستاد. این عده در اردوگاه «مدائن» با حضرت مجتبى (علیه السلام) ملاقات كردند، و پس از خروج از چادر امام، در میان مردم جار زدند: «خداوند بوسیله فرزند پیامبر فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على (علیه السلام) با معاویه صلح كرد، و خون مردم را حفظ نمود»! مردم كه به سخنان آنها اعتماد داشتند، در صدد تحقیق برنیامدند و سخنان آنها را باور نموده و بر ضد امام شورش كردند و به خیمه آن حضرت حمله ور شده و آنچه در خیمه بود، به یغما بردند و در صدد قتل امام برآمدند و آنگاه از چهار طرف متفرق شدند.(32)

خیانت خوارج
 
امام مجتبى (علیه السلام) از «مدائن» روانه «ساباط» شد. در بین راه یكى از خوارج كه قبلا كمین كرده بود، ضربت سختى بر آن حضرت وارد كرد. امام بر اثر جراحت، دچار خونریزى و ضعف شدید شد و به وسیله عده‏اى از دوستان و پیران خاص خود، به مدائن منتقل گردید. در مدائن وضع جسمى حضرت بر اثر جراحت به وخامت گرایید. معاویه با استفاده از این فرصت بر اوضاع تسلط یافت. پیشواى دوم كه نیروى نظامى لازم را از دست داده و تنها شده مانده بود، ناگزیر پیشنهاد صلح را پذیرفت.(33)بنابراین اگر امام مجتبى (علیه السلام) تن به صلح در داد چاره‏اى جز این نداشت، چنانكه طبرى و عده‏اى دیگر از مورخان مى‏نویسند: حسن بن على (علیه السلام) موقعى حاضر به صلح شد كه یارانش از گرد او پراكنده شده و وى را تنها گذاردند.(34)

گفتار امام پیرامون انگیزه‏هاى صلح
 
امام مجتبى در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روى این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود: من به این علت حكومت و زمامدارى را به معاویه واگذار كردم كه اعوان و یارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر یارانى داشتم شبانه روز با او مى‏جنگیدم تا كار یكسره شود. من كوفیان را خوب مى‏شناسم و بارها آنها را امتحان كرده‏ام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمانهاى خود پایبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مى‏كنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.(35)پیشواى دوم كه از سستى و عدم همكارى یاران خود بشدت ناراحت و متاثر بود، روزى خطبه‏اى ایراد فرمود و طى آن چنین گفت:در شگفتم از مردمى كه نه دین دارند و نه شرم و حیا. واى بر شما! معاویه به هیچ یك از وعده‏هایى كه در برابر كشتن من به شما داده، وفا نخواهد كرد. اگر من با معاویه بیعت كنم، وظایف شخصى خود را بهتر از امروز مى‏توانم انجام بدهم، ولى اگر كار به دست معاویه بیفتد، نخواهد گذاشت آیین جدم پیامبر را در جامعه اجرا كنم.به خدا سوگند (اگر به علت سستى و بیوفایى شما) ناگزیر شوم زمامدارى مسلمانان را به معاویه واگذار كنم، یقین بدانید زیر پرچم حكومت بنى امیه هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهید دید و گرفتار انواع اذیتها و آزارها خواهید شد.هم اكنون گویى به چشم خود مى‏بینم كه فردا فرزندان شما بر در خانه فرزندان آنها ایستاده و درخواست آب و نان خواهند كرد؛ آب و نانى كه از آن فرزندان شما بوده و خداوند آن را براى آنها قرار داده است، ولى بنى امیه آنها را از در خانه خود رانده و از حق خود محروم خواهند ساخت.آنگاه امام افزود: اگر یارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مى‏كردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمى‏كردم، زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است....(36)امام مجتبى كه ماهیت پلید حكومت معاویه را بخوبى مى‏شناخت، روزى در مجلسى كه معاویه حاضر بود، سخنانى ایراد كرد و ضمن آن فرمود: «سوگند به خدا، تا زمانى كه زمام امور مسلمانان در دست بنى امیه است، مسلمانان روى رفاه و آسایش نخواهند دید»(37).و این، هشدارى بود به عراقیان كه بر اثر سستى و به امید راحتى و آسایش، تن به جنگ با معاویه ندادند، غافل از اینكه در حكومت معاویه هرگز به امید و آرزوى خود دست نمى‏یابند.

پیمان صلح، و اهداف امام (علیه السلام)
 
پیشواى دوم، هنگامى كه بر اثر شرائط نامساعدى كه قبلا تشریح شد، جنگ با معاویه را بر خلاف مصالح عالى جامعه اسلامى و حفظ موجودیت اسلام تشخیص داد و ناگزیر صلح و آتش بس را قبول كرد، فوق العاده كوشش نمود تا هدفهاى عالى و مقدس خود را به قدر امكان از رهگذر صلح و به نحو مسالمت‏آمیز تامین كند.از طرف دیگر، چون معاویه به خاطر برقرار صلح و قبضه نمودن قدرت، حاضر به دادن همه گونه امتیاز بود- به طورى كه ورقه سفید امضا شده‏اى براى امام فرستاد و نوشت هر چه در آن ورقه بنویسد مورد قبول وى مى‏باشد.(38)-امام از آمادگى او حداكثر بهره بردارى را نموده و موضوعات مهم و حساس را كه در درجه اول اهمیت قرار داشت و از آرمانهاى بزرگ آن حضرت بشمارمى رفت، در پیمان صلح گنجانید و از معاویه تعهد گرفت كه به مفاد قرار داد عمل كند.گر چه متن پیمان صلح در كتب تاریخ، به طور كامل و بترتیب، ذكر نشده است، بلكه هر كدام از مورخان به چند ماده از آن اشاره نموده‏اند، ولى با جمع آورى مواد پراكنده آن از كتب مختلف مى‏توان صورت تقریباً كاملى از آن ترسیم نمود. با یك نظر كوتاه به موضوعاتى كه امام در قرار داد قید نموده و براى تحقق آنها پافشارى مى‏كرد، مى‏توان به تدبیر فوق العاده‏اى كه حضرت در مقام مبارزه سیاسى براى گرفتن امتیاز از دشمن به كار برده، پى برد.اینك پیش از آن‏كه هر یك از مواد صلحنامه را جداگانه مورد بررسى قرار دهیم، متن پیمان صلح را كه در پنج ماده مى‏توان خلاصه كرد، ذیلاً از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:
متن پیمان :
ماده اول:
حسن بن على (علیه السلام) حكومت و زمامدارى را به معاویه واگذارى مى‏كند، مشروط به آنكه معاویه طبق دستور قرآن مجید و روش پیامبر (صلی الله علیه واله) رفتار كند.
ماده دوم:
بعد از معاویه، خلافت از آن حسن بن على (علیه السلام) خواهد بود و اگر براى او حادثه‏اى پیش آید حسین بن على (علیه السلام) زمام امور مسلمانان را در دست مى‏گیرد. نیز معاویه حق ندارد كسى را به جانشینى خود انتخاب كند.
ماده سوم:
بدعت ناسزا گویى و اهانت نسبت به امیر مومنان (علیه السلام) و لعن آن حضرت در حال نماز باید متوقف گردد و از على (علیه السلام) به نیكى یاد شود.
ماده چهارم:
مبلغ پنج میلیون درهم كه در بیت المال كوفه موجود است از موضوع تسلیم حكومت به معاویه مستثنا است و باید زیر نظر امام مجتبى (علیه السلام) مصرف شود. نیز معاویه باید در تعیین مقررى و بذل مال ، بنى هاشم را بر بنى امیه ترجیح بدهد. همچنین باید معاویه از خراج «دارابگرد» مبلغ یك میلیون درهم در میان بازماندگان شهداى جنگ جمل و صفین كه در ركاب امیر مومنان كشته شدند ، تقسیم كند.(39)
ماده پنجم:
معاویه تعهد مى‏كند كه تمام مردم ، اعم از سكنه شام و عراق و حجاز ، از هر نژادى كه باشند، از تعقیب و آزار وى در امان باشند و از گذشته آنها صرفنظر كند احدى از آنها را به سبب فعالیتهاى گذشته‏شان بر ضد حكومت معاویه تحت تعقیب قرار ندهد، و مخصوصاً اهل عراق را به خاطر كینه‏هاى گذشته آزار نكند.علاوه بر این معاویه تمام یاران على (علیه السلام) را، در هر كجا كه هستند، امان مى‏دهد كه هیچ یك از آنها را نیازارد و جان و مال و ناموس شیعیان و پیران على در امان باشند، و به هیچ وجه تحت تعقیب قرار نگیرند ، و كوچكترین ناراحتى براى آنها ایجاد نشود ، حق هر كس به وى برسد ، و اموالى كه از بیت المال در دست شیعیان على (علیه السلام) است از آنها پس گرفته نشود. نیز نباید هیچ گونه خطرى از ناحیه معاویه متوجه حسن بن على (علیه السلام) و برادرش حسین بن على (علیه السلام) و هیچ كدام از افراد خاندان پیامبر (صلی الله علیه واله) بشود و نباید در هیچ نقطه‏اى موجبات خوف و ترس آنها را فراهم سازد.در پایان پیمان ، معاویه اكیدا تعهد كرد تمام مواد آن را محترم شمرده دقیقا به مورد اجرا بگذارد. او خدا را بر این مسئله گواه گرفت، و تمام بزرگان و رجال شام نیز گواهى دادند.(40)بدین ترتیب پیشگویى پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله) ، در هنگامى كه حسن بن على (علیه السلام) هنوز كودكى بیش نبود، تحقق یافت: پیامبر (صلی الله علیه واله) روزى برفراز منبر ، با مشاهده او فرمود: « این فرزند من سرور مسلمانان است و خداوند بوسیله او در میان دو گروه از مسلمانان صلح برقرار خواهد ساخت.(41)

هدفهاى امام (علیه السلام) از صلح با معاویه
 
بزرگان و زمامداران جهان، هنگامى كه اوضاع و شرائط را بر خلاف هدفها و نظریات خود مى‏یابند، همواره سعى مى‏كنند در موارد دوراهى ، جانبى را بگیرند كه زیان كمترى دربر داشته باشد، و این یك اصل اساسى در محاسبات سیاسى و اجتماعى است. امام مجتبى (علیه السلام) نیز بر اساس همین رویه معقول مى‏كوشید هدفهاى عالى خود را تا آنجا كه مقدور است، به طور نسبى تامین نماید. از اینرو هنگامى كه ناگزیر شد با معاویه كنار آید، طبق ماده اول با این شرط حكومت را به وى واگذار كرد كه در اداره امور جامعه اسلامى تنها بر اساس قوانین قرآن و روش پیامبر (صلی الله علیه واله) رفتار نماید.بدیهى است نظر امام تنها رسیدن به قدرت و تشكیل حكومت اسلامى نبود، بلكه هدف اصلى ، صیانت و نگهدارى قوانین اسلام در اجتماع و رهبرى جامعه بر اساس این قوانین بود و اگر این روش به وسیله معاویه اجرا مى‏شد، باز تا حدودى هدف اصلى تامین شده بود.بعلاوه، طبق ماده دوم ، پس از مرگ معاویه ، حسن بن على (علیه السلام) مى‏توانست آزادانه رهبرى جامعه اسلامى را به عهده بگیرد، و با توجه به اینكه معاویه در حدود سى سال از آن حضرت بزرگتر بود(42) و در آن ایام دوران پیرى را مى‏گذرانید و طبق شرائط عادى امید زیادى مى‏رفت كه عمر وى چندان طول نكشد، روشن مى‏گردد كه این شرط، روى محاسبات عادى تا چه حد به نفع اسلام و مسلمانان بود. بقیه مواد پیمان نیز هر كدام حائز اهمیت بسیار بود ، زیرا در شرائطى كه امیر مومنان (علیه السلام) در مراسم نماز جمعه و در حال نماز با كمال بى پروایى مورد سب و شتم قرار مى‏گرفت و این كار به صورت یك بدعت ریشه دارى در آمده بود و شیعیان و دوستداران آن حضرت و افراد خاندان پیامبر همه جا مورد تعقیب و در معرض تهدید و شكنجه بودند، ارزش گرفتن چنین تعهدى از معاویه غیر قابل انكار بود.

اجتماع در كوفه
 
پس از انعقاد پیمان صلح، طرفین همراه قواى خود وارد كوفه شدند و در مسجد بزرگ این شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پیمان طى سخنرانیهایى از ناحیه رهبران دو طرف ، در حضور مردم، تایید شود تا جاى هیچ گونه شك و تردیدى در اجراى آن باقى نماند. این انتظار بیجا نبود، ایراد سخنرانى جز در برنامه صلح بود، لذا معاویه بر فراز منبر نشست و خطبه‏اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پایبندى به شرائط صلح تاكیدى نكرد ، بلكه با طعنه و همراه با تحقیر چنین گفت: «من به خاطر این با شما نجنگیدم كه نماز و حج به جا آورید و زكات بپردازید! چون مى‏دانم كه اینها را نجام مى‏دهید ، بلكه براى این با شما جنگیدم كه شما را مطیع خود ساخته و بر شما حكومت كنم». آنگاه گفت: « آگاه باشید كه هر شرط و پیمانى كه با حسن بن على (علیه السلام) بسته‏ام زیر پاهاى من است، و هیچ گونه ارزشى ندارد.»(43) بدین ترتیب ، معاویه تمام تعهدات خود را زیر پا گذاشت و پیمان صلح را آشكارا نقض كرد.

جنایات معاویه
 
معاویه به دنبال اعلام این سیاست، نه تنها تعدیلى در روش خود به عمل نیاورد بلكه بیش از پیش بر شدت عمل و جنایت خود افزود.او بدعت اهانت به ساحت مقدس امیر مومنان (علیه السلام) را بیش از گذشته روج داد ، عرصه زندگى را بر شیعیان و ویاران بزرگ و وفادار على (علیه السلام) فوق العاده تنگ ساخت ، شخصیت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده‏اى دیگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانید ، و كشتار و شكنجه و فشار در مورد پیروان على (علیه السلام) افزایش یافت به طورى كه نوعاً شیعیان یا زندانى و یا متوارى شدند و یا دور از خانه و كاشانه خود در محیط فشار و خفقان به سر مى‏بردند. معاویه نه تنها ماده مربوط به حفظ احترام على (علیه السلام) و پیران آن حضرت را زیر پا نهاد ، بلكه در مورد خراج «دارابگرد» نیز طبق پیمان رفتار نكرد.«طبرى» در این باره مى‏نویسد:« اهل بصره خراج دارابگرد را ندادند و گفتند این مال، متعلق به بیت المال ما و از آن ماست». (44) «ابن اثیر» مى‏نویسد: « اهل بصره از دادن خراج دارابگرد امتناع ورزیدند و این كار را به دستور معاویه انجام دادند».(45)

بیدارى و آگاهى مردم
 
مردمى كه به سبب تحمل جنگهاى متعدد از جنگ خسته و بیزار بودند و به پیروى از روساى خود و تحت تاثیر تبلیغات و وعده‏هاى فریبنده عمال معاویه دل به صلح و سازش بسته بودند ، لازم بود بیدار شوند و متوجه گردندكه به خاطر اظهار ضعف از تحمل عواقب جنگ، و فریفتگى به وعده‏هاى معاویه و پیروى كوركورانه از روساى خود، چه اشتباه بزرگى مرتكب شده‏اند؟! و این ممكن نبود مگر آنكه به چشم خود آثار و عواقب شوم و خطرناك عمل خود را مى‏دیدند. بعلاوه لازم بود مسلمانان عملاً با چهره اصلى حكومت اموى آشنا شده و به فشارها ، محرومیتها ، تعقیبهایى مداوم ، و خفقانهایى كه حكومت اموى به عمل مى‏آورد، پى ببرند. در حقیقت ، آنچه لازم بود امام حسن(علیه السلام) و یاران صمیمى او در آن برهه حساس از تاریخ انجام دهند، این بود كه این واقعیتها را عریان و بى پرده بر همگان مكشوف سازند و در نتیحه عقول و افكار آنها را براى درك و فهم این حقایق تلخ، و قیام و مبارزه بر ضد آن، آماده سازند. بنابراین اگر امام مجتبى(علیه السلام) صلح كرد، نه براى این بود كه شانه از زیر بار مسئولیت خالى كند، بلكه براى این بود كه مبارزه را در سطح دیگرى شروع كند. اتفاقاً حوادثى كه پس از انعقاد پیمان صلح به وقوع پیوست به این مطلب كمك كرد و عراقیان را سخت تكان داد. «طبرى» مى‏نویسد: « معاویه(پس از آتش بس) در «نخلیه» (نزدیكى كوفه) اردو زد. در این هنگام گروهى از خوارج بر ضد معاویه قیام كرده وارد شهر كوفه شدند. معاویه یك ستون نظامى از شامیان را به جنگ آنها فرستاد. خوارج آنها را شكست دادند. معاویه به اهل كوفه دستور داد خوارج را سركوب سازند، و تهدید كرد كه اگر با خوارج نجنگند، در امان نخواهند بود!»(46)بدین ترتیب مردم عراق كه حاضر به جنگ در ركاب امیرمومنان و حسن بن على(علیه السلام) نبودند، از طرف معاویه كه دشمن مشترك آنها و خوارج بود ، مجبور به جنگ با خوارج شدند! و این نشان داد كه در حكومت معاویه هرگز به صلح و آرامشى كه آرزو مى‏كردند نخواهند رسید.

اوج فشار در كوقه و بصره
 
چنانكه اشاره شد، مردم عراق و مخصوصاً كوفه بیش از دیگران زیر فشار قرار گرفته بودند، به طورى كه وقتى به خانه دوستان و افراد مورد وثوق و اطمینان خود رفت و آمد مى‏كردند و اسرار خود را با آنها در میان مى‏گذاشتند، چون از خدمتكار صاحبخانه مى‏ترسیدند، مادام كه از آنها سوگندهاى مؤكد نمى‏گرفتند كه آنها را لو ندهند ، گفتگو را آغاز نمى‏كردند! معاویه طى بخشنامه‏اى به عمال و فرمانداران خو در سراسر كشور نوشت كه شهادت هیچ یك از شیعیان و خاندان على(علیه السلام) را نپذیرند! وى طى بخشنامه دیگرى چنین نوشت: « اگر دو نفر شهادت دادند كه شخصى، از دوستدادان على(علیه السلام) و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف كنید و حقوق و مقررى او را قطع نمایید»! زیاد كه بتناوب شش ماه در كوفه و شش ماه در بصره حكومت مى‏كرد، «سمرة بن جندب» را به جاى خود در بصره گذاشت تا در غیاب وى امور شهر را اداره كند. سمره در این مدت هشت هزار نفر را به قتل رسانید. زیاد به وى گفت: آیا نمى‏ترسى كه در میان آنها یك نفر بیگناه را كشته باشى؟ گفت: اگر دو برابر آنها را نیز مى‏كشتم هرگز از چنین چیزى نمى‏ترسیدم!« ابو سوار عدوى» مى‏گوید: سمره در بامداد یك روز چهل و هفت نفر از بستگان مرا كشت كه همه حافظ قرآن بودند.

صلح، زمینه ساز قیام عاشورا
 
این حوادث وحشتناك، مردم عراق را سخت تكان داد و آنها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهیت اصلى حكومت اموى را تا حدى آشكار نمود. در همان حال كه روساى قبائل، از آثار و منافع پیمان صلح امام حسن(علیه السلام)بهره‏مند مى‏شدند و از بذل و بخششهاى معاویه برخوردار مى‏گشتند، مردم عادى عراق كم كم به ماهیت اصلى حكومت بیدادگر وخودكامه معاویه كه پاى خود به سوى آن رفته و به دست خود آن را تثبیت كرده بودند ، پى مى‏بردند. (47) معاویه « مغیره بن شعبه» را بر كوفه حاكم ساخت و كار بصره را به «عبدالله بن عامر» وا گذاشت و این شخص كه پس از قتل عثمان آن شهر را ترك گفته بود، به بصره بازگشت. معاویه خود نیز به شام رفت و از دمشق به تدبیركار دولت خویش پرداخت. مردم عراق هر گاه به یاد زندگانى در روزگار على(علیه السلام) مى‏افتادند ، اندوهناك مى‏شدند و از آن سستى كه در حمایت از على(علیه السلام) نشان داده بودند، اظهار پشیمانى مى‏نمودند و نیز از صلحى كه میان ایشان و مردم شام اتتفاق افتاده بود، سخت پشیمان بودند. آنان چون به یكدیگر مى‏رسیدند، همدیگر را سرزنش مى‏كردند و از یكدیگر مى‏پرسیدند كه چه خواهد شد و چه باید كرد؟ هنوز چند سالى نگذشته بود كه نمایندگان كوفه میان آن شهر و مدینه براى دیار حسبن بن على و گفتگو با او و شنیدن سخنان وى به رفت و آمد پرداختند.(48) بنابراین دوران صلح امام حسن(علیه السلام) دوران آمادگى و تمرین تدریجى امت براى جنگ با حكومت فاسد اموى به شمار مى‏رفت تا روز موعود ، روزى كه جامعه اسلامى آمادگى قیام داشته باشد، فرا رسد.

اظهار آمادگى براى آغاز قیام‏
 
روزى كه امام حسن(علیه السلام) صلح كرد، هنوز اجتماع به آن پایه از درك و بینش نرسیده بود كه هدف امام را تأمین كند. آن روز هنوز جامعه اسلامى اسیر زنجیرهاى آمال و آرزوها بود؛ آمال و آرزوهایى كه روح شكست را در آنها تزریق كرده بود. ازینرر و هدفى كه امام حسن(علیه السلام) تعقیب مى‏كرد این بود كه افكار عمومى را براى قیام بر ضد حكومت اموى آماده كند و به مردم فرصت دهد تا خود بیندیشند و به حقایق اوضاع و ماهیت حكومت اموى پى ببرند، بویژه آنكه اشارتهایى كه حضرت مجتبى(علیه السلام) به ستمگریها و جنایات حكومت اموى وزیر پا گذاشتن احكام اسلام مى‏نمود، افكار مردم را كاملاً بیدار مى‏كرد.(49)كم كم این آمادگى قوت گرفت و شخصیتهاى بزرگ عراق متوحه حسین بن على(علیه السلام) شده از او خواستند كه قیام كند. ولى حسین بن على(علیه السلام) آنها را به پیروى از امام مجتبى(علیه السلام) توصیه مى‏كرد و مى‏فرمود: اوضاع فعلى براى قیام مساعد نیست و تا زمانى كه معاویه زنده است، نهضت و قیام به ثمر نمى‏رسد.

بازتاب حوادث در مدینه‏
 
پس از شهادت حضرت مجتبى(علیه السلام) كه حسین بن على(علیه السلام) امامت را عهده دار بود، خبر جنایتهاى معاویه بلا فاصله در مدینه طنین مى‏افكند و محور بحث در اجتماعاتى مى‏گشت كه حسین بن على(علیه السلام) با شركت بزرگان شیعه در عراق و حجاز و مناطق دیگر اسلامى تشكیل مى‏داد. براى نمونه ، هنگامى كه معاویه «حجر بن عدى» و همراهان او را كشت، عده‏اى از بزرگان كوفه نزد حسین(علیه السلام) آمده جریان را به حضرت خبر دادند و پخش این خبر موجى از نفرت در همه افراد با ایمان برانگیخت. این مطلب نشان مى‏دهد كه در آن هنگام جنبش منظمى بر ضد حكومت اموى شكل مى‏گرفت كه مبلغین و عوامل موثر آن ، همان پیروان اندك و صمیمى امام حسن(علیه السلام) بودند كه حضرت با تدبیر هوشمندانه خویش جان آنان را از گزند قشون معاویه حفظ كرده بود. هدف این گروه این بود كه با تذكار جنایاتى كه در سراسر دوران حكومت معاویه موج مى‏زد ، روح قیام را در دلهاى مردم برانگیزند تا روز موعود فرا رسد!(50)
چرا امام حسن(علیه السلام) صلح امام حسین(علیه السلام) قیام كرد؟ : بحثهاى پیشین، راز و رمز صلح امام مجتبى(علیه السلام) را روشن ساخت، ولى دراینجا ، جاى یك سوال باقى است و آن این است كه چرا امام حسن(علیه السلام) صلح كرد ولى امام حسین قیام نمود؟ اگر صلح، كار درستى بود، چرا امام حسین(علیه السلام) با یزید صلح نكرد؟ و اگر قرار بر جنگ بود، چرا امام حسن نجنگید؟ پاسخ این سوال را باید در اوضاع و شرائط متفاوت زمان این دو امام بزرگ، و نحوه رفتار و شخصیت معاویه و یزید جستجو كرد. ذیلاً به گوشه هایى از تفاوت شیوه معاویه و یزید اشاره مى‏كنیم:

فریبكاریهاى معاویه‏
 
معاویه در دوران زمامدارى خود ، با نقشه‏ها و سیاستهاى عوام فریبانه خود ، همواره سعى مى‏كرد به حكومت خود رنگ شرعى و اسلامى بدهد. او از این كه افكار عمومى، انحراف وى را از خط سیر صحیح سیاست اسلامى بفهمد، جلوگیرى مى‏كرد. گر چه معاویه عملاً اسلام را تحریف نموده و حكومت اشرافى اموى را جایگزین خلافت ساده و بى پیرایه اسلامى ساخته، و جامعه اسلامى را به یك جامعه غیر اسلامى تبدیل كرده بود ، ولى با وجود اینها ظواهر اسلام را نسبتاً حفظ مى‏كرد ، مقررات اسلامى را ظاهراً اجرا مى‏نمود، پرده‏ها را نمى‏درید و در دربارش پاره‏اى از مقررات اسلامى ضراعات مى‏شد و نمى‏گذاشت رنگ اسلامى ظاهرى جامعه عوض شود. او بخوبى درك مى‏كرد كه چون به نام دین و خلافت اسلامى، بر مردم حكومت مى‏كند، نباید علناً مرتكب كارهایى بشود كه مردم آن را مبارزه با دین- همان دینى كه وى به نام آن بر آنان فرمانروایى مى‏كرد- تلقى نمایند، بلكه همیشه به اعمال خودرنگ دینى مى‏داد تا با مقامى كه داشت سازگار باشد و آن دسته از كارها را كه توجیه و تفسیر آن طبق موازین دینى مقدور نبود، در خفا انجام مى‏داد. بعلاوه معاویه ، در حل و فصل امور و مقابله با مشكلات، سیاست فوق العاده ماهرانه‏اى داشت و مشكلات را به شیوه‏هاى مخصوصى حل مى‏كرد كه فرزندش یزید فاقد مهارت در به كارگیرى آنها بود، و همین دو موضوع ، پیروزى قیام و تأثیر مثبت شهادت در زمان حكومت معاویه را مورد تردید قرار مى‏داد زیرا در این شرائط افكار عمومى درباره قیام و انقلاب ضد اموى داورى صحیح نمى‏كرد. بنى امیه برانگیخته نمى‏شد، چون هنوز افكار عمومى به میزان انحراف معاویه از اسلام ، آشنا نبود و به همین جهت ، عناصر نا آگاه ، جنگ حضرت مجتبى(علیه السلام) را با معاویه بیشتر یك اختلاف سیاسى و كشمكش بر سر قدرت و حكومت به شمار مى‏آوردند ، تا قیام حق در برابر باطل! شهادت در چنین شرائطى به پیشبرد مقاصد نهضت كمك نمى‏كرد ، بلكه افكار عمومى درباره آن دستخوش اشتباه مى‏گردید و حقیقت لوث مى‏شد.

جو نامساعد
 
چنانكه دیدیم ، « فضاى سیاسى دوره معاویه فضاى صریحى نبود كه یك مصلح بتواند از یك راه مشخص، امر را فیصله دهد، و جامعه، با هوشیارى ، جهت خویش راپیدا كند، چنین نبود، بلكه جوى بود كه هر مصلحى در آن جو مى‏بایست مراقب عمل رهبران فساد باشد و در هر فرصت- با توجه به امكانات خود و چگونگى اطرافیان خود و شكل مواجهه دشمن- عكس العملى مناسب نشان دهد، تا بدین گونه «حقیقت مغلوب» را بر «غالب» پیروز گرداند. این ، مشكل عمده روزگار امام حسن بود. در آن روزگار ، آنچه به نام «شهادت» شناخته شده بود تأثیرى كه باید، نداشت. در واقع شهادت نیز مانند بسیارى از پدیده‏ها، زمینه مساعدى مى‏خواهد تا بتواند از صورت یك شهادت و اخلاص فردى در آید و شكل یك پدیده اجتماعى موثر به خود گیرد و خون شهید در رگ دیگر مردم ، حیات بیافریند.قرائن تاریخى نشان مى‏دهند كه اگر امام با سپاه سست عنصرى كه دور او را گرفته بودند- و یادى از آنان گذشت كه چه كردند- بر مى‏خاست و میان خود و معاویه شمشیر مى‏نهاد، او را به زودى به عنوان یك شهید قهرمان، نمى‏كشتند، بلكه او را اسیر مى‏كردند! معاویه مى‏خواست ننگى را كه او و خاندانش از دست سربازان اسلام دیده بودند، و روزى به دست سربازان سلحشور اسلام اسیر شده بودند، از طریق اسیر كردن یكى از بزرگان آل محمد(صلی الله علیه واله) جبران كند. پس امام در صورت شكست خوردن، به صورت شهیدى قهرمان- انسان كه درعاشورا پیش آمد- كشته نمى‏شد، بلكه او به دست معاویه گرفتار مى‏شد و سرانجام به گونه‏اى نامعلوم تلف مى‏گشت، و این، یكى از زیانهاى بزرگ بود كه در آن روز متوجه موضع حق مى‏شد. اگر در جنگ با سپاه معاویه، سپاه امام مجتبى(علیه السلام) مغلوب مى‏شد، معاویه به سرزمینها و شهرهاى اسلام مى‏تاخت و تا مى‏توانست مى‏كشت، و بویژه شهرهاى مكه و مدینه و كوفه و بصره و دیگر آبادیهایى كه در قلمرو حكومت على بن ابى طالب و امام حسن قرار داشت. بدین گونه تعداد كشته شدگان - برخلاف واقعه عاشوا- محدود نمى‏ماند و از حساب مى‏گذشت، این بود آن حفظ خونى كه امام از آن یاد مى‏كرد.» (51)شاید به همین دلایل - و نیز به دلیل صحه گذاشتن حسین بن على (علیه السلام) بر صلح امام حسن (علیه السلام) بود كه - حسین بن على (علیه السلام) پس از شهادت برادر بزرگوار خود، در مدت ده سال آخر حكومت معاویه یعنى تقریبا از سال 50 تا 60 هجرى قیام نكرد، بلكه در انتظار فرصت مناسب، روز شمارى مى‏نمود و به آماده ساختن افكار عمومى اكتفا مى‏ورزید، زیرا اگر در این زمان قیام می‏كرد، معلوم نبود بازتاب آن در جامعه اسلامى چگونه خواهد بود و در افكار عمومى چگونه انعكاس خواهد یافت؟


دسته بندی: مقالات،

نظرات

تاریخ ارسال: سه شنبه 1392/05/1 تعداد بازدید:

 نظرات و دیدگاهها:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.